بهار1403..سلام دوستان و عزیزان.دقت کردید عمر چقد زود میگذره؟چشم به هم میزنی روزها و سالها پشت سر هم میان و میرنو چشم به هم بزنی میبینی که فرصتت تموم شده...نمیخواستم غمگینش کنمفقط میخواستم بگم من هنوز هستم و تشکر میکنم از دوستانی عزیزی که سر میزنن کامنت میزارن و بیادم هستن و اونایی که سر نمیزنن ولی هستن ..امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه تون باشه
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
««گمان کردم تو همدردی! ولی نه نه! تو هم،دردی!»»================درباره ی خودم فقط می توانم بگویم:"به دوست داران شقایق و گل ُیکی اضافه کنید"================هنوز دلخوشي ذهن خسته ام اين استكه درخيال خود، بي خيال من نخواهد شد================و در تاریخ 3-10-96 نوشتم:خودمان هم نفهمیدیم تهش چی شد؟!آنهایی که دوستمان داشتندو دوستشان داشتیم ،منقرض شدند...!! :|================و در ۹۹-۴-۴ بی قرارم...پشت کدام هق هقدلتنگی ام راپنهان کنم؟!ویا پشت کدام ابربهاریاشک هایم را؟بی قرارم ...و تنها یک "تو"میخواهمتا تمام "من"آرام گیرد ...( ماجد )=================(چقدر زود عمر میگذره انگار دیروز ویرایش کردم مطالب بالا رو)ودر 21-08-1401 نوشتم:اشكم چه بيقرارست،امشب دراين ميانه...
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
تو را بیاد میآورمبا خرمنی از موهایتکه به سان گندم زاری در فصل برداشتدر باد پاییزی میرقصدتورا بیاد میآورم با رنگی چشمانتکه همچون برگهای تازه رُسته درختاندر بهاری دلپذیر دل و دین آدمی را می بردتو را بیاد میآورمبا چهره ای زیباکه به سان ماهدر یک شب کوتاه تابستانبر تاریکی وجود آدم می تابدتو را بیاد میآورمبا دستانی گرمکه مانند حرارت ذغال گداختهزیر کرسی مادر بزرگمطبوع و دلچسب استتو را بیاد میآورمبا شیرینی لبخندتکه به سان میوه های رسیده و آبدارروی شاخه های بلندعابران مشتاق را وسوسه میکندتو را بیاد میآورمبا وزش حرفهایتکه چون نسیمی خنک در یک عصر گرملذت وصف ناشدنی داردامادر هیاهوی بی وقفه زمانو در غبار روز و شبهای بی رحم که همچون انبوه مرغان مهاجراز آسمان نیمه ابری یک شهر به آرامی و ممتد میگذرند؛رفتنت راو محو شدنت رابیاد نمیآورم....ماجد1401-12-04
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
««گمان کردم تو همدردی! ولی نه نه! تو هم،دردی!»»================درباره ی خودم فقط می توانم بگویم:"به دوست داران شقایق و گل ُیکی اضافه کنید"================هنوز دلخوشي ذهن خسته ام اين استكه درخيال خود، بي خيال من نخواهد شد================و در تاریخ 3-10-96 نوشتم:خودمان هم نفهمیدیم تهش چی شد؟!آنهایی که دوستمان داشتندو دوستشان داشتیم ،منقرض شدند...!! :|================و در ۹۹-۴-۴ بی قرارم...پشت کدام هق هقدلتنگی ام راپنهان کنم؟!ویا پشت کدام ابربهاریاشک هایم را؟بی قرارم ...و تنها یک "تو"میخواهمتا تمام "من"آرام گیرد ...( ماجد )=================(چقدر زود عمر میگذره انگار دیروز ویرایش کردم مطالب بالا رو)ودر 21-08-1401 نوشتم:اشكم چه بيقرارست،امشب دراين ميانه...
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
احساس خستگی میکردم.پاهام نای راه رفتن نداشت.به اطراف نگاه کردم تا جایی را برای نشستن پیدا کنم.اینجا مسیرش طوری بود که باید حتما یه مقداری رو پیاده میرفتم.چشمم به پارکی افتاد که نزدیک میدون رسالت بود و تصمیم گرفتم چند دقیقه اونجا بشینم و خستگی در کنم.تا ازین ور خیابون بخوام برم اونور خیابون سرسام گرفتم بسکه صدا بود.صدای بوق صدای موتور و ...چقدرم این حوالی عوض شده بود .چقدر تهران بزرگ شده و البته پر سرصداتر و آلودتر.بالاخره رسیدم و روی نیمکتی نشستم و همونطور که توی سرم هزارتا فکر چرخ میخورد به جلو خیره شدم.چقدر این محل آشنا بود برام .ناخوداگاه کبوتر خیالم به پرواز درآمد و رفت به سالها قبل که همین نزدیکی جایی همین حوالی کنار میدون رسالت با حسین نشسته بودیم و حرف میزدیم...گفتم:حسین به چی فکر میکنی؟ پک غلیظی به سیگار زد و گفت: هیچی همینطوری. گفتم:فکر میکردی یه روز با هم بیایم تهران گفت:خب ما خیلی جاها با هم رفتیم اینم روش خندیدم و گفتم: اما اینجا تهرونه. تهرون تهرون که میگن همینجاستا. لبخند ریزی زد و گفت: آره خب.جواباش کوتاه بود و پک هاش بلند! پرسیدم: چیزی شده که به من نمیگی؟ گفت: چیزی هم هست که به تو نگم. گفتم:هست دیگه که اینجوری تو خودتی. دوباره لبخند زد از همون لبخندایی که دل منو میبرد. گفتم:حتما دلت تنگ شده برا کسی هان؟ زیر چشمی نگام کرد و گفت: نه بابا مارو چه به دلتنگی. گفتم:حسین هیچکس ندونه منکه میدونم فلب تو اندازه گنجیشکه . حتما دلتنگ منیر شدی. بلند خندید و گفت اونکه بععله گفتم:خب پس برگردیم و خندیدم . گفت مجید دلم برا دخترام تنگ شده .دوس داشتم الان اینجا بودن گفتم: خب معلومه باید تنگ بشه . من که منم الان دوس داشتم جفتشونو بغل کنم و اون لپای خوشگلشونو بکنم با دندون تو که ج
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
گر رفته اي ز دیده ، بي عذر و بي بهانهاما ز دل نرفتي ، عشقت كشد زبانهمن بيشكيبو انگار، اين دل سراي غمهااشكم چه بيقرارست،امشب دراين ميانهاشكي فشاندهام من،اشكي زقلب عاشقبرگونه هاي خيسي، خيس از تب شبانه !بر من نظر كني يا ، بي اعتنا گذر ، با يك خاطره به يادت ، اشكم شود روانهمن بي قرارم اما ، در دل اميدم آنكهبرموج غم توباشي، اي بهترين ، كرانه( ماجد )
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
دوستان مجازی کجایید؟عجب روزگاری شده ...تکنولوژی و مجازی و گوشی و البته روزمره زندگی همه رو از نوشتن دور کردهبعضیا مقاومت کردند و گاهی سری زدند به وبلاگشونتعداد خیلی کمی هنوز هم کمابیش هستنولی چه میشه کرد...وبلاگ و وبلاگ نویسی رو به افوله و احتمالا محکوم به فنابه هر حال من به همه تون پیام دادم در پست قبلی و تعداد خیلی کمی اومدن که دستشون درد نکنهامیدوارم دلتنگی ها چاره بشه و دیدار میسراگرجه دیر به دیردر پناه خدا
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
رنگی نگاهش پس از سالیانی غمبار سراب چشمهی امید بودو گرمی صدایش جوانهی طلوع سپید که اغواگرانه بر من تاخت از پی تاخت!چه میدانست این دل که آتشفشان خفته را به نوایی سنگ میزند و فورانش را از دور به تماشا مینشیند ودوباره باخت'>باخت از پی باخت! ماجد 1401/04/18---------------------------------------------------------شعر زیری رو امروز بداهه، توی کامنت وب یکی از بچه ها نوشتم:فک کنم اسم شعرو امید بزارم...------ای غماز نگاه غریبم دور شواز قلب کوچکم کوچ کن..مرا دیگر تاب بودنت نیستمن تسلیم ریسمان خونینت نمیشومچشمانم به آفتاب محتاج تر است تا تازیانه تلخ همیشگی تو...فردا من با صدای باران بیدار خواهم شد...ماجد(بداهه 12-5-1401)
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش
میدانمروزی دوباره از آسمانبوسه میبارد...بسیار...بسیار...و روزی دوباره ،آغوشها از آغوشها ،سیراب میشوند...فراوان...فراوان...میدانمروزی دوباره دستها ، حلقه میشوند ،و حلقهها ، گرداگرد قلبها را میگیرند.و میدانم که امید ،چه زود، دلها را ، به آهنگ عشقی مینوازد...و عشق،به پاس رويشی نو ،در عمیق ترین روزنههای احساس...دوباره آواز خواهد خواند...
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش