دختر راز (2)
.
و همچنان، لحظه هاي بي تو را
مانند شمعي نيمه جان، آب ميشوم
و قطره قطره از چشمان انتظارم
ميچكم...
پس در كدامين طلوع
در كجاي سرزمين احساسم
پيله ات را ميدري!؟
و پروانه وش،
شعله ي كم فروغ جانم را
معني دوباره اي از عشق ميدهي...
دختر راز !
ثانيه هاي نبودنت، آواري شده است
بر تمام ناتمام من،
در اين تاريكي بي امان شيدايي! ...
و سايه ها، آبستن هجومي تلخ اند!
بر ويران شدنم...
بتاب بر خيالم ، كه پريشاني را
جز حضور تو درماني نيست...
ماجد 3_11_95
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش