...................................................
دختری به مردی ابراز علاقه میکنه که اختلاف سنی زیادی دارن
به هم نزدیک میشن
شرایط ازدواج ندارن
دختر به دلیل علاقه زیاد حاضره تحت هر شرایطی به مرد برسه
مرد عاشق دختر میشه
بعد از مدتها برای دختر خواستگار خوبی پیدا میشه
در دوراهی قرار میگیره
از طرفی ممکنه هیچوقت به عشقش نرسه و از طرفی خانواده و دیگران اصرار میکنن که به خواستگار جواب بده
مرد هم در دو راهی قرار داره
اگر خود خواه باشه باید به دختر بگه قبول نکن با اینکه میدونه شاید خودش هم به دختر نرسه و از طرفی اگر خوشبختی دختر براش مهمه باید ترغیبش کنه که به خواستگار جواب مثبت بده و آینده ش و زندگیش سامون بگیره
در هر صورت بعد از داستانهای زیاد مرد تصمیم میگیره از خودش بگذره. مگرنه که عاشق فقط خوشبختی عشقش مهمه و همه خوبیهارو برای اون می خواد
هیچی دیگه
دخترو راضی میکنه که به خواستگار جواب بله بده و بالاخره هم همین میشه
مرد از پشت وبلاگ پنجره کلمه مراسمو نگاه میکنه
همه خوشجالن جز مرد و دختر...
مرد امیدواره که وبلاگ وبلاگ تولد کلمه کلمه وبلاگ وصال کلمه و شروع زندگی جدید مرگ خاطرات کهنه باشه!!
ولی آیا میشه؟؟؟!
وقتی عاقد برای بار سوم سوال میکنه ، دختر با یاس و نا امیدی به اطراف نگاه میکنه
میدونه که حتما مرد از جایی داره نگاش میکنه و مرد هم با چشمانی خیس منتظره شاید معجزه ای رخ بده ولی ....
دختر سرشو میندازه پایین و جواب میده : بله...
و مرد در سکوتی وهم انگیز در حالیکه قلبش انگار از سینه کنده شده بیهوش روی زمین میفته....
برچسب:
نویسنده: کارن رادمنش